اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

دسته: کودکان

بخش کودکان

من دیگه خجالت نمی کشم….
من دیگه خجالت نمی کشم….

خجالت نکشیدن احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد (بیشتر…)

حکایت پند آموز3 سوال پادشاه
حکایت پند آموز3 سوال پادشاه

پادشاهحکایت پندآموز 3 سوال

سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟ (بیشتر…)

حکایت آهو و موش و عقاب
حکایت آهو و موش و عقاب

حکایت آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و پر میوه و سبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای گسترانیدن دام و گرفتن حیوانات مورد نظرش به آنجا می‌آمد.

در یکی از همین روزها که صیاد برای گرفتن حیوانی دام پهن کرده بود و آهویی در دام آن صیاد گرفتار شده و هر چه دست و پا می‌زد نمی‌توانست خودش را از آن دام آزاد کند. (بیشتر…)

لالایی خواب ناز
لالایی خواب ناز

لالاییدختر خوبم، ناز و عزیزم

پسر ریز و تر و تمیزم


آفتاب سر اومد، مهتاب می تابه

بچۀ کوچیک، آروم می خوابه            (بیشتر…)

قصه ی میمونی به نام دان
قصه ی میمونی به نام دان

میمونبیشتر بچه ها از تولد نوزاد جدید بسیار هیجان زده می شوند. اما کم کم این دوره ی هیجان و سرگرمی اولیه به دلسردی تبدیل می شود. زیرا کودک در می یابد که نوزاد تازه متولد شده بیشتر اوقات روز را می خوابد و نمی تواند با او ارتباطی داشته باشد. همچنین از آنجا که تمام توجه والدین به سوی نوزاد برمی گردد، فرزند اول رنجیده خاطر می شود.

(بیشتر…)

آرزوی بره کوچولو
آرزوی بره کوچولو

برهدر یک روز زیبای بهاری، چند تا کبوتر سفید در آسمان پرواز می کردند.

بره کوچولویی با پشم های سیاه و سفید فرفری وسط مزرعه ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد. او کبوترها را می دید و با خود آرزو می کردکه ای کاش می توانست مثل آنها پرواز کند. یکی از کبوترها چشمش به بره افتاد. پایین آمد و روی علف ها، نزدیک او نشست. بره کوچولو به کبوتر سلام کرد.  (بیشتر…)

شعر کودکانه پرنده دوست داره
شعر کودکانه پرنده دوست داره

پرندهیه  پرنده دوست داره
آسمون  آبی باشه
روزای خوب خدا
صاف و آفتابی باشه (بیشتر…)

دو درخت
دو درخت

درختدر یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس .این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن بهار این دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر شکوفه هایشان و این که کدامیک زیباتر است ، بحث می کردند. (بیشتر…)

حکایت کنترل خشم
حکایت کنترل خشم

بخشیدنیکی از پسران هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسی) در حالی که بسیار خشمگین بود نزد پدر آمد و گفت: (فلان سرهنگ زاده به مادرم دشنام داد.)

هارون، بزرگان دولت را احضار کرد و به آنها گفت: (جزای چنین شخصی که فحش ناموسی داده است چیست؟) (بیشتر…)

چیستان های خواندنی و جالب
چیستان های خواندنی و جالب

1چستان اون چیه که در رشت ، اوله در ورامین دومه و در تهران سومه؟

2- اون چیه که در گوش و چشم هست ولی در دهان نیست؟

3- اون چیه که اگه از بالای یک کوه پایین بیفته نمی شکنه ولی اگه توی آب بیفته، می شکنه؟ (بیشتر…)

خجالت نکشیدن