اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

دسته: قصه

قصه های خوب و زیبا و مناسب برای بچه های خوب

من دیگه خجالت نمی کشم….
من دیگه خجالت نمی کشم….

خجالت نکشیدن احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد (بیشتر…)

قصه ی میمونی به نام دان
قصه ی میمونی به نام دان

میمونبیشتر بچه ها از تولد نوزاد جدید بسیار هیجان زده می شوند. اما کم کم این دوره ی هیجان و سرگرمی اولیه به دلسردی تبدیل می شود. زیرا کودک در می یابد که نوزاد تازه متولد شده بیشتر اوقات روز را می خوابد و نمی تواند با او ارتباطی داشته باشد. همچنین از آنجا که تمام توجه والدین به سوی نوزاد برمی گردد، فرزند اول رنجیده خاطر می شود.

(بیشتر…)

آرزوی بره کوچولو
آرزوی بره کوچولو

برهدر یک روز زیبای بهاری، چند تا کبوتر سفید در آسمان پرواز می کردند.

بره کوچولویی با پشم های سیاه و سفید فرفری وسط مزرعه ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد. او کبوترها را می دید و با خود آرزو می کردکه ای کاش می توانست مثل آنها پرواز کند. یکی از کبوترها چشمش به بره افتاد. پایین آمد و روی علف ها، نزدیک او نشست. بره کوچولو به کبوتر سلام کرد.  (بیشتر…)

دو درخت
دو درخت

درختدر یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس .این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن بهار این دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر شکوفه هایشان و این که کدامیک زیباتر است ، بحث می کردند. (بیشتر…)

بعضی شوخی ها اصلا خنده دار نیستند
بعضی شوخی ها اصلا خنده دار نیستند

شوخیروزی روزگاری نزدیک روستایی استخر خیلی بزرگی بود که داخل آن پر از قورباغه های بزرگ و کوچک بود. هر روز غروب بچه ها نزدیک این استخر مشغول بازی می شدند.

یک روز، یکی از این بچه ها که مشغول بازی بود چند تا قورباغه را دید که در قسمت کم عمق استخر شنا می کردند. پسربچه با خودش فکر کرد که کمی با این قورباغه ها شوخی کند. (بیشتر…)

موش تنبل ،کلاغ دانا
موش تنبل ،کلاغ دانا

موشیکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی می کردند.

کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه می آوردند می خورد و ایراد می گرفت: اینها چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارید! (بیشتر…)

روباه و سنجاب
روباه و سنجاب

سنجابیکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود

یک روز سنجاب  سخت مشغول بازی بود که روباه را دید. سنجاب خیلی ترسید. پا به فرار گذاشت و روباه هم به دنبال او دوید. سنجاب به لاک پشت رسید و گفت: لاک پشت جان! وقتی کسی بخواهد تو را بگیرد، تو چه کار می کنی؟  (بیشتر…)

قورباغه ای به نام سبزک
قورباغه ای به نام سبزک

سبزکقورباغه ای در برکه زندگی می کرد بنام سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بود و دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این که یه روز از برکه بره بیرون جنگل و دشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب داشته باشه.یه روزی تصمیم گرفت از برکه بره بیرون که هم دشت و بیشه و جنگل رو ببینه و هم تلاش کنه تا یه دوست خوب پیدا کنه. (بیشتر…)

مترسک ترسو
مترسک ترسو

مترسکوسط یک مزرعه دور افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها کمی فرق داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها میترسید.

یک روز صبح وقتی مترسک چشمانش را از خواب باز کرد دو تا کلاغ را دید که یکی از آنها روی سرش و یکی ديگر هم روی دستش نشسته بودند.مترسک که حسابی ترسیده بود خیلی سعی کرد آنها را از خودش دور کند، اما نتوانست. کلا غها مدام با نوکشان تو سر مترسک می زدند. (بیشتر…)

ملکه گلها
ملکه گلها

ملکهروزی روزگاری ، دختری بسیار مهربان در کنار باغ بزرگ زیبا و پرگل زندگی می کرد ، که به ملکه گل ها مشهور بود .

چند سالی بود که او هر روز صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می کرد و سپس به  آن ها آب می داد .

مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و دیگر نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها  خیلی تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می کرد . (بیشتر…)

خجالت نکشیدن